تبليغاتX
یک دنیا و یک قلب

نوروز

 

نوروز اما...

حرف‌ها، واژه‌ها
از میان دست‌های ذهن من فرار کرد‌ه‌اند

روی شعرهای کهنه‌ام
عنکبوت تار بسته است
یک بغل غبار و خاک

روی دفترم نشسته است

اسب سرکش زمان

بي‌قرار نیست

حرفی از بهار نیست...


مي‌رسی

بوی شعر تازه مي‌دهی
بوی آب
بوی چک چک زلال نور
بوی آفتاب

سال‌نامه ی جدید
دست توست
تیک تیک لحظه های خوب
باز هم شنیده مي‌شود

تار عنکبوت‌ها

خاک‌ها

خانه‌ها تکانده مي‌شوند
لحظه ی حلول شعر نو
سال تازهای شکفته مي‌شود
یا مقلب القلوب...

نوشته شده توسط مجید در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 در ساعت 3:55
لينك ثابت |
کاش
اشکهایت را که می بینم تمام می کنم ...
و این روزها لحظه به لحظه پر و خالی می شوم از بودن !
...
کاش اینجا بودی
دلم دارد می پوسد
عکسهایت را گذاشته ام روبرویم
گونه های اشکبار تو
آن نگاه غمگین
آن سکوت عذاب آور
ن ا ب و د م می کند
کاش بودی و دستانت می شد تنها برای من
کاش بودی و سرت را می گذاشتی روی پاهایم
دست می کشیدم لای موهایت
نگاهم می شد تنها برای تو
می رفتیم در وجود هم
آن وقت شاید کمی از این آشفتگیهایم کاسته می شد
این روزها ما را چه شده دخترک
چرا هی نابود می شویم در خود !
دیشب وقتی دیدمت، وقتی صدای گریه هایت پیچید در ثانیه هایم
ت م ا م کردم
از این بی کسی ها، از این سکوتها، از این چشمهایی که سالهاست
مهمان همیشگیش شده اشک و اشک و اشک ...
کی خیال رفتن دارد نمی دانم !
ندانستم چه کنم، نمی دانم چه کنم، باید چه کنم، چرا هیچ کاری نمی توانم بکنم !؟!؟
انگار تنها باید برایت دعا کنم، از آن آرزوهایی که به خیالت خنده دار می آید
که همیشه خوب باشی، اصلا مگر می شود همیشه خوب بود، همیشه خندید
ولی چه کنم، که اگر این را هم نگویم می میرم !
دستانم را می گشایم و به خیال آن ظهر تابستانی که در آغوش کشیدمت
خیال می کنم اینک باز در کنار منی، درست روبروی من،
چشم می دوزم به چشمهایت و التماست می کنم باز هم برایم بخندی !
بودنت زندگی است دخترک، باش برایم،
می خواهم همین روزها به تصویر در آورم زیباییت را
همه چیزش آماده است
تنها کمی خنده هایت را کم دارد ...
نوشته شده توسط مجید در تاريخ یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 در ساعت 23:7
لينك ثابت |
نرگس

چون عبهر عشق[1] برآمد ،چشم  همرنگ تو شد 

و قطره های تر باران ،بوی نرگس را

 به سرزمين خواب من آورد 

چشم در چشم روشن عشق

ميان نگاه هاي گيج و مات نرگس مي رفت

 و ردپای عشق آنگاه

سکوت و رقص را از بغض دانه های بهار

زمزمه می کرد که

"بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است"

.............................

 عبهر: به معني گل نرگس

 

نوشته شده توسط مجید در تاريخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 در ساعت 23:19
لينك ثابت |
سوار بر بالهای خیال

خانه روياهايم كلبه اي است كوچك و بارانی

در دشت بنفشه ها

وبرفراز تپه های سر سبز

 قصري ساخته ام

از جادويي ترين شاخه هاي گل سرخ

سحر

آسمان نگاهت بوي مینا  مي دهد

 تو چون گردش اطلسی ابر

بر سکوی کلبه ام می لغزی

 هر صبح در کلبه را می گشایم

 جلوه می کنی با رخساری که هزار ستاره است

و آنگاه

آفتاب بالا می آید ، طالع  می شود ، آشکار می کند فضای وسعت یافته را

و شاید خود نمی دانی

که تو تنها زنبق ، در دره قلب منی

که به بهانه بهار روئیده ای

 

نوشته شده توسط مجید در تاريخ جمعه یازدهم اسفند 1385 در ساعت 1:51
لينك ثابت |
معاد

من با سياهي دو چشم سياه تو
خواهم نوشت
بر هر کرانه اين باغ که
نازنينم قسم به لحظاتی که ياد تو دنيا را برايم بارانی می کند

به جبر عشق
من بر آخرت مؤمن ترين گشتم
اما
 گاهي از خودم پرسيده ام
 آيا
مرگ باز مرا خواهد برد؟
 بعد از من ترا  دست که خواهد داد؟
 اما خوب مي دانم
تصنيف بلند عشق تو
 امروزدر اوج خويش مي رقصد
 بهار، تنها در دستان تو گمشده است
بیا وزمستانم را  ، بهار باش 
نوشته شده توسط مجید در تاريخ شنبه پنجم اسفند 1385 در ساعت 22:48
لينك ثابت |